تبليغاتX
چون دوست می خواهد می نویسم

چند وقته ناخودآگاه دارم این شعر رو زیر لب زمزمه میکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک                 چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

نمی دونم چرا ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 23:3  توسط یک دوست  | 

بنام خداوند بخشنده مهربان

خدائي كه ستارالعيوب و اگر عيبي در انسان مي بينه مي پوشونه

مهربان حتي اگر بنده نافرماني و عصيان كنه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 19:0  توسط یک دوست  | 

چند وفتي بود كه دغدغه ذهني من اين بود :

از ما ها بعد ها چي يادگاري مي خواد بمونه ؟ خدا مي دونه

اما من هم مي خوام بدونم

يعني حتما بايد برخواسته از اراده خودم باشه در سايه عنايت خدا

به قول آقاي ... هر كاري كه بكني يه روزي خواهد رسيد كه افسوس گدشته رو خواهي خورد پس راحت باش

ولي ....

و لي نم دونم چرا قبولش يه خورده برام سخته !

بيشتر هواي باروني و كمابيش مطبوع اينجاست كه توقف روي اين سكو رو برام قابل تحمل مي كنه

اين دوره هر چيزي كه برام نداشت لااقل اين موضوع رو بهم فهموند كه عجله نكنم

ناراحت نيستم كه چرا جلوي مسئول دفتر فارغ التحصيلان رو نگرفتم و گذاشتم بره تا ساعت ۲ دوباره برگرده

شايد اين آخرين باري باشه كه تو اين دانشگاه هستم پس تصميم گرفتم چند خطي بنويسم

گرما

سرما

شادي و غم

بارون و برف

شوخي و خنده

و درس از جمله چيزائيه كه تو دهنم ميتونم به ياد بيارم

ياد روزي كه خيس شده بودم زير بارون اونم نه يك بار

روزاي اردوي پايان ترم

دقيقا پشت همبن جا كه نشستم با بچه ها نشسته بودم

اما نمي دونم با تمام خاطرات خوشي كه دارم از اتمام اين دوره بيشتر خوشحالم !

شايد بخاطر اين باشه كه زمان اون فرا رسيده تا دوباره به مسير زندگي كه همون انتخاب خودم هست بر مي گردم

۲۰ دقيقه اي مونده تا دفتر فارغ التحصيلان باز بشه پس هنوز فرصت دارم

صداي مويسقي تازه دانشجوها كه از موبایل هاشون پخش مي شه به گوشم مي رسه

يك ربع مونده تا پايان كار

دلتنگ نو شدن هاي افراطي هستم

قصه نو شدن هاي افراطي قصه جديد نيست

پس من رفتم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 0:25  توسط یک دوست  | 

 

من بیاد تو هستم

اگر واقعا دوست باشم

آیا هستم ؟

حال به تلافی دوران نقاهت روحی

که از یادم ببرد محبت کردن را

صادفانه می گویم :

                                                        تولدت مبارک   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 0:35  توسط یک دوست  | 

از آنجایی که شعار این وبلاگ جلب رضایت دوست رو به نوعی در ذهن تداعی می کنه پس حالا که دوست عزیزم می پرسه چرا نمی نویسی می خوام چند خطی فقط برای این دوست بنویسم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 1:24  توسط یک دوست  | 

می گویند روی سنگ قبر کشیشی نوشته شده بود :

روزی می خواستم دنیا را تغییر دهم 

دیدم نشد .

خواستم کشورم را تغییر دهم

نشد .

خواستم خانواده ام را تغییر دهم

نشد .

و عمرم به سر رسید

و حالا که به گذشته می نگرم  می بینم اگر خودم را تغییر داده بودم

شاید خانواده ام تغییر می کرد و بر اثر تغییر خانواده ام شاید شهرم تغییر میکرد و کشورم و جهان نیز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 21:47  توسط یک دوست  | 

موسم ، موسم باران است ( از اینجا شروع می کنم )

( نمی دونم چرا همه چیز توی ذهنم به فصل و شرایط طبیعت نزدیک می شه ! )

اما باران نمی بارد

با آنکه باران نمی بارد اما باز بهاران است

فردا تابستان خواهد بود

سپس پاییز و زمستان

بهار ما گاه حال و هوای بهار ندارد

دوست داریم هوایش ابری باشد

نم نم  بارانش تر کند برگ گل زندگیمان را

تا شاداب گردد تمام وجودمان

( می دونی چرا از طبیعت مثال می زنم ؟ )

سیزی برگ درختان را دیده ای ؟

می درخشد از سبز بودن

فکر کرده ای چرا اینگونه سبز است ؟

و چرا اینگونه باقی نمی ماند

می داند که فردا باید به استقبال تابستان رفت

و تابستان فصل باردهی و نتیجه گیری است

( شاید بهتر باشه بیشتر خودمون رو شبیه کشاورزا بدونیم تا طبیعت )

( آخه وقتی دچار تردید می شی که آیا راهت راه درستی هست یا نه بیشتر به این فکر می کنی که کارائی که کردی چه نتیجه ای داشته ؟ اصلا تا حالا موفق بودم یا نه ؟ در حالی که نمی شه گفت بهار بک دوره بی تاثیر و بدون موفقبته ! اونم فقط به این دلیل که میوه ای نداره )

و ملامت نتوان کرد بهار را

که چرا ثمر در تو به بار نمی نشیند

میوه تایستانی وامدار بهار است

( پس نگران حالا نباش )

کنون بهاران است و باید صبر نمود تا فصل میوه چینی

( به نظرم اصلا خوب ننوشتم . اگر چه به دنبال انشا نویسی نبودم . فقط می خواستم اون کسی که مطمئنم این نوشته رو می خونه توجهی به این نکته داشته باشه . یعضی وفتا برای رسیدن به چیزی یا شرایطی ایده آل باید کمی صبر داشت )

و تو ای باغبان درخت زندگی

مراقب باش قبل از رسیدن به فصل میوه چینی

تیشه بر دست نگیری !

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 1:17  توسط یک دوست  | 

تو یه فیلمی مردی به زنی نامه مینوشت :

نمی خوام مثل من باشی چون جمع من و من ما نمی شه !

از من هم انتظار نداشته باش که مثل تو باشم

چون جمع تو و تو هم ما نمی شه !

پس بیا هر کدوم خودمون باقی یمونیم و ما باشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 0:41  توسط یک دوست  | 

از بهانه چیزی شنیده ای  ؟

می خواهم بیشتر برایت از او بنویسم

شاید به یاد تو نیز آمد که او گمشده همه ماست

اگر چیزی یا کسی را انتظار می کشیم

اگربا لبخند گل می شکفیم

اگر نمناک می شویم با گریه شادی باران

اگرپریشان می شویم در هیاهوی باد

غمناک می شویم از اینکه او به یاد ماست و ...

و ما از او که در کنار ماست غافلیم

اگر به فکر پاک بودنیم تا زلالی چشمانش را ببینیم

و تملق وار از قول شاعر می گوییم

به یاد غربت گل عهد کرده ام

که لاله باشم و داغ تو بر جگرم

همه برای این است که ما گمشدگانیم و او پیدا است در همه جا

بهانه اند این همه کارها

تا

شایسته دیدار او باشیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 2:21  توسط یک دوست  | 

از عرش تا فرش قالیچه ای می گسترانم

سپید

به وسعت دلهای جوان

می نشینم در کنارش

تماشا می کنم

گذر فرشتگان را

با مشامم جستجو می کنم

بوی عطر یاس را

می دانی چرا ؟

چون او را با عطر یاسش می توان شناخت

سرور و مستی در وجود انسان  چگونه جاری می شود ؟

آنگونه

آنگونه می شوم وقتی فکر تنها حس حضورش

بله

تنها حس حضورش را لمس می کنم

می شود او را دید ؟

دیدگانم سوی دیدنش را ندارد

و صد افسوس

نمی دانم چرا باید هفت آرزوی محال بنویسم

آخر من هزاران بار آرزوی دیدنش را دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 0:28  توسط یک دوست  | 

 
set as your home page